سلام
دوست دارم بنويسم اما دست و دلم به نوشتن نمي رود.قلم مرا ياري نميكند..گويي حرف هاي دلم در دل جا خوش كرده اند و هيچ گونه راضي نميشوند به روي كاغذ بيايند..نميدانند كه دل هم گنجايش محدودي دارد...نميدانند گاهي سنگيني آنها مرا سخت مي آزارد..
دوست دارم فرياد بزنم تا شايد كمي سبك شوم وشايد كسي صدايم را بشنود و به من كمك كند.. اما صدا و حنجره ام ياري ام نميكند..آنها نيز با دلم دست به يكي كرده اند .
دوست دارم گريه كنم شايد كمي سبك شوم اما نميدانم مني كه با اشاره اي به گريه مي افتادم چرا بغضم نميشكند و مرا راحت نميكند..؟!!شايد هم با گريه و بغض در حال جنگ باشم....
دوست دارم به همه مردم بگويم ميخواهم تنها باشم...به دوستانم بگويم اصلا دوستتان ندارم...از نا رفيقيها خسته ام...كلمه دوست داشتن و دوستي برايم بي معني شده...ديگر چيزي در اين دنيا براي دوست داشتن وجود ندارد...البته رسم زمانه اين است كه آنهايي را كه دوست داريم اذيت كنيم....مثل من كسي را كه نديده عاشقش هستم را مدام(نا خواسته) اذيت ميكنم....خدااااااااااااا يعني واقعا امام زمان ۳۱۳ دوست و يار واقعي ندارد؟
دوست دارم بروم...كجا؟نميدانم(به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم...)اما توان راه رفتن ندارم...شايد هم انگيزه اي ندارم.....
اما نه!دوست دارم بروم...بروم جايي كه ميدانم با رفتن به آنجا خود به خود اشك هايم سرازير ميشود..پاهايم سست ميشود..جايي كه براي درخواست كمك و سبك شدن نيازي به فرياد زدن نيست...جاي كه مطمئن هستي تنها نيستي حتي اگر به تنهايي بروي...جايي كه شاعر ميشوي...نويسنده ميشوي...دست و دلت مشتاق نوشتن ميشوندد...جايي كه شايد ظاهرا كسي را نبيني اما كسي شايد هم كساني آنجا منتظر تو هستند...جايي كه احساس ميكني در اسمان پيش خود خود خود خدايي...جايي كه هر كسي لياقت رفتن به آنجا را ندارد...جايي كه تا دعوت نشوي نميتواني بروي...جايي كه شايد شبيه بهشت باشد
آقا جان ميشه منو دعوت كني؟![]()
السلام عليك يا علي بن موسي الرضا

